تبليغاتX
سردم است !

پ.ن.2:

یك روز دلم گم شده بود.

گفتم الهی! دل من بازده

 ندایی شنیدم كه :" ما دل بدان ربوده ایم تا با ما بمانی، تو باز میخواهی كه با غیر ما بمانی؟

خدایا بر من ببخش ...

 

پ.ن.۱ :

پاییز..

تمام شد!

یلدا..

تمام شد!

یک عاشقانه ی آرام؟!!

تمام می شود!

همین روزها.

.

.

.

تمام شد!

تمام ش

تمام

تما

تم

ت

...

بدرود!

سلام و خداحافظ . باید برم اما نه قهر میکنم نه مثل آدمای افسرده اینجا رو تعطیل میکنم فقط فکر میکنم باید چند وقت  دور باشم از اینجا . شاید دارم خودمو گول میزنم . شایدم میخوام به این بهانه یه جورایی خودمو ، وجدانمو راحت کنم ... نمیدونم ... به هر حال اینم راهیه که تجربش میکنم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:48 توسط بهاره |


نمیدونم چرا این روزا همه چی به تو ربط پیدا میکنه ... حتی چیزای بی ربط... از مامان بازی های پریسا گرفته تا شوخی های خدیجه و همه دلتنگی های من برای خونه ...

دور شدن ازخونه که برای من به معنای آرامش مطلقه به هر عنوانی که باشه زجرآوره ... تازه چند روزه که اومدم خوابگاه . چقدر دلم تنگه برای همه داشته هام که اینجا نیستن ، اینجا شاید بیشتر دلتنگ چیزایی میشم که ممکن بود یه روزی داشته باشم ... میداشتم و الان اینجا نبودم ... میذاشتمو اینقدر تنها نبودم ... میداشتمو اینقدر ساکت نبودم . دلتنگم خیلی ...

این سکوت که اوایل به اجبار زمونه بود و اختیاری حالا دیگه شده یه جزیی از وجودم . حالا دیگه مطمئنم  سکوت منو اختیار کرده .

پ.ن.۱: جواب کنکورم اومد و من گرافیک اصفهان قبول شدم. شاید انصراف بدم . استعداد هنر ندارم

پ.ن.۲. شنبه اومدیم برای ثبت نام کنکور بهمون گفتن از ۲شنبه کلاس دارید و من مجبور شدم بمونم اینجا . دلم برای مامان و بابا ، برای سعید براسی خونه خیلی تنگه .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:21 توسط بهاره |




من  و خیالت حکایت ها داریم با هم ... چقدر قصه عاشقانه هایم را برایش مرورمیکنم ... چقدر دلتنگی هایم را میان دست هایش گریه می کنم ... چقدر از زمین و زمان برایش حرف میزنم ... حیف که هیچ وقت نشد به جای خیالت سر روی شانه های خودت بگذارم ... نشد که وقتی دلتنگ میشوی ...           خدایمان نخواست ...

شاید توی با هم بودنمان چیزی می بود ... خدا رو شن تر می بیند فردایمان را از من ... شاید در با هم بودنمان خطری می بود برای تو ... خدا دلش خیلی مهربان است ، میدانم !میدانم که تو را بیشتر از من دوست دارد . میدانم که حاضر نمیشود به قدر آنی لحظه هایت رنگ غم بگیرد . من هم دوست ندارم .     تو بخندی من شادم ...

دل نازک شده ام ... مثل بچه ها با تلنگری می شکنم . اما گریه بچه ها با دلیلی تمام میشود و من بی بهانه می بارم . این روزها تنها ترم از همیشه . دلخوشم به حضور خدا و پدر و مادرم . هیچ کس هواسش به من نیست به غیر از این سه . خدا را میبینم . گاهی اوقات خدا را واقعا میبینم . کفر نمیگویم . خدا اینجاست . همین جا . البته گاهی اوقات.نگاهم میکند . لبخند میزند .گریه میکنم ، خدا لبخند میزند نگاهش میکنم ... من هم لبخند میزنم . وقتی خیال تو هست ،خدا هم اینجاست من او را میبینم ...

خدایمان نخواست ... حق دارد ...

پ.ن.2 : عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است . 3 سال گذشت ...

 

پ. ن. 1 : امروز 5 بهمن تولد داداش وحید کمیسره . داداش مهربونم تولدت مبارک . دوست داشتم بهت 1 کتاب هدیه بدم ...

تموم گلای دنیا رو به تو پیشکش میکنم بدون اینکه بچینمشون ...

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:12 توسط بهاره |


رودها در جاری شدن
وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق!
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم،  رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
هرگز نباشد،  که در قلبم عشق نباشد

-----------------

پ.ن.۲. همچنان منتظرم . برام دعا کنید . ممنون

پ. ن. ۱.

من

سال های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال مثل من بمیری؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:23 توسط بهاره |


های غریبه

          غریبه جانم !

چه دوست دارم این هرگز ندیدنت را

نرم و نازک ،

           این تار و مبهم بودنت ،

                                   نبودن ات را !

سکوتم همه شعر ،

                  می دانم !

های غریبه !

         مرد خیال ،

                   سخت و آرام ..

دوست دارم این رویای بزرگ داشتنت را ..

راست گفتی

           غریبه جانم  !

پیدایت اگر کنم ،

         تمام می شوی

غریبه بمان

            غریبه ،

                   غریبه جانم ..

 

 

 ---------------------------

میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمیشوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدرخداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تومامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که دمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:8 توسط بهاره |


دکتر شریعتی :

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود-اینکه در آن سن و سال، زن داشت. چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان میگذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات:

آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.

                                                  

پ. ن ۱ : منتظرم

پ .ن ۲ :کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

                                                     کی روی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی ؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:58 توسط بهاره |


همه شب نالم چون ني
که غمي دارم ، که غمي دارم ...
دل و جان بردي امّا
نشدي يارم ، يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي ...


چون بوي گل به کجا رفتي
تنها ماندم ، تنها رفتي ...

 

چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


فتادم از پا به ناتواني ، اسير عشقم ، چنان که داني
رهايي از غم نمي توانم ، تو چاره اي کن ، که مي تواني ...


گر ز دل بر آرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشين ريزد ...


چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تو را جويم
اي شادي جان ، سرو روان ، کز بر ما رفتي
از محفل ما ، چون دل ما ، سوي کجا رفتي ...


تنها ماندم، تنها رفتي ...


به کجايي غمگسار من ، فغان زار من بشنو باز آ ، باز آ
از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ...
تنها رفتی ...

رهی معیری

 ----------------------------------

پ.ن : مرا این گونه باور کن :

                                     کمی غمگین

                                                        کمی خسته

                                                                           کمی از یادها رفته ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:4 توسط بهاره |


از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگِ  نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن آهنگِ " دریا "
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر که - با تمام این احوال-
همیشه ی ِ  اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواهِ خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...

 

متولد ماه مهر!

لحظه لحظه زندگيت لبريز از مهر بي پايان الهي.

عاشق باشي...

تولدت مبارك!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:50 توسط بهاره |


زندگاني ام ساكت است . جز كار كردن و قدم زدن كار ديگري ندارم ، هوس ديدن مردم را ندارم و احساس مي كنم در انتظار چيز تازه و غريبي هستم كه بخش ناسوخته روحم را بسوزاند . مي خواهم بيشتر بنويسم اما نمي توانم . كمي ملولم و سكوت سياهي روحم را فرا گرفته است . اي كاش مي توانستم سرم را روي شانه هايت بگذارم …

                                                                                             ((جبران))

                                         ------------------------------------------

۷ شهريور :

عيد سعيد فرخنده ميلاد مسعود خجسته مبارك خودم را به همه جهانيان كه با وجود من زندگي آنها رنگ و بو و معني تازه اي گرفت تبريك و تهنيت عرض مي كنم .

23 ساله شدم .اما من هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوم. شاید چون خودم نمی‌خواهم .

انگار همين ديروز بود . ظهرهاي گرم يواشكي تابستان . دوچرخه سواري هاي بي اجازه .

                                     هر زمان كه تنگ مي شود دلم ياد خاطرات دور مي كنم

                                              خاطرات كودكي باز در دلم مرور مي كنم .

 

پ.ن.1: بيست و سه ...  هميشه از عددهاي فرد بيزار بودم مخصوصا 23 .هر چند كه عددهاي زوج هم گلي به سرم نزدند.

پ.ن.2: داداشي ممنون يه عالمه تو اولين كسي بودي كه تبريك گفتي.

پ.ن.3: امسال مامان و بابا غافلگيرم كردند .تولدم را كنار دريا جشن مي گيريم .خدايا روسفيدم كن.سلامتي و عمرباعزت بهشون بده و عمر منو كوتاه تر از عمر اونا بكن .

خداجونم كاش ميشد بغلت كنم و محكم ببوسمت..     

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:8 توسط بهاره |


با سر پنجه ی جنون مان گور عشق را کندیم...هنوز زنده بود، نفس می کشید و تن اش گرم بود از طنین دوستت دارم هایمان که ...

زنده به گورش کردیم بی نوا را ...

خواست تو بود!؟؟؟ و مرا گریزی نبود جز اینکه هیچ نگویم!..حالا در دل "من" و "تو" گوری ست، گوری که شبانه از درونش کسی الفاظی را نا مفهوم فریاد می زند؛ شاید نفرین می کند من را و تو را...و ما پنبه در گوش فرو می بریم و در آغوش کابوس های بزرگ شدنمان به خواب می رویم!می دانم که ربایش قلب هایمان را هنوز هم حس می کنی، بگو که دلت مدام از تو چیزی را طلب می کند و تو در جواب، دستهای خالی ات را بهانه می کنی !... 

                                                            ------------------

از وقتی فراموشم کردی ،

زیباتر شدی !

دروغ گو ها را باید فراموش کرد !

امشب اعتراف می کنم

به تنها دروغی که گفتم:

" من نیز فراموشت خواهم کرد !!!"

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط بهاره |