تبليغاتX
سردم است !

 

من می ترسم ، خیلی می ترسم ، از همه چیز ، حتی از کوچکترین چیزا ، وای چقدر بزرگن همه این چیزای کوچیک . بر عکس گذشته ها چقدر آینده تاریک و نا معلومه ، چقدر سخته ، چقدر وحشتناکه !!!

-          : خوب چی شد ؟ تصمیمتو گرفتی ؟

آره ! نه ! یعنی نمیدونم !

اگه ... اگه ... اگه ... اگه ... اگه ... اگه ... اگه ... اگه ... اگه ...

-          : بالاخره آخرش چی ؟

گفتم که نمیدونم . اصلا مگه میشه با یکی – دو جلسه صحبت کردن همه این چیزا رو فهمید ؟

-          : آره چرا نشه ؟

هیچم نخیر ! فقط خدا از دل آدما خبر داره .

-          : این طوری که نمیشه ، دلتو صاف کن ، توکل کن به خدا جواب بده .

دلم ؟! دلم ؟! راستی دلم ؟؟؟! نیست ! وای دلم کجاست ؟کوشش ؟ نیستش ؟ . ای وای کجا گذاشتمش ؟؟! چه کارش کردم ؟ من که همیشه مواظبش بودم . همیشه جلوی چشمم بود . کجا رفته بدون من بی اجازه ؟ اون بیچاره که هیچ وقت روی حرف من حرف نمی زد . همیشه ساکت بود .

-          : خوب بگرد، دست پاچه نشو !

نیست ! نیست ! همه جا رو گشتم ، حتی توی جیبام ، حتی لابه لای کتابام ، زیر فرش هم نبود . حتی زیر تشکم که مهمترین چیزا رو اونجا می ذارم !

این چند وقت همش یه جوری ام . این بغض همیشگی ، این اشکای گاه و بی گاه . حالا می فهمم برای چیه ! من دلمو گم کردم ، من خودمو گم کردم . من خیلی وقته دلمو جا گذاشتم !!!!!!!

 

 

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب هاست

بستر خاک غربت هاست

آتش داغ جدایی هاست

میان ما هزار شب جستجوهاست ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:33 توسط بهاره |


من اینجا می نشینم، تو شاید توی اتاق همیشگی ات، شاید شب ها خمیازه می کشی تا می خوابی، شاید تا زمانی که نمی فهمی کی چشم هایت بسته شد، خیره به سقف - سقف همان اتاق همیشگی ات- نگاه می کنی...شاید - البته گفتم شاید - لبخند می زنی...و شاید پشت لبخند سرد و بی روحت حسرت چیزی می ماسد!.. اینجا اتاق ساکت است، نشسته ام، سعی می کنم سودمندی لحظاتم را برای راضی نگه داشتن خودم کافی بدانم...از کنار فکر کردن به تو بی تفاوت رد می شوم - از آن می گریزم - سعی می کنم تو را در دورترین لایه های ذهنم زندانی کنم، همیشه همه چیز خوب پیش می رود...تو زندانی خوبی هستی! ساکت در کنج انزوای مغزم می نشینی، من هم تلاش می کنم زندان بان خوبی باشم...ولی شب ها که می رسند، سکوت دیوار های اتاقم، سردی صداهای اطرافم، تو را آزاد می کند... (( دوباره شب است و سکوت و تنهایی ، دوباره یاد تو !)) من به تو فکر می کنم و بی صدا می گریم، حواسم هست که برادرم، مادرم و حتی پدرم از خواب  بیدار نشوند، چون ممکن است صدای هق هق گریه هایم خوشبختی خانه را بر هم بزند...  به من خیره شو، زورکی لبخند بزن، وانمود کن مرا می بینی، خیال کن مرا دوست داری...میدانی سکوت بعد از زمزمه های رفتنت آرام آرام مرا کر کرد! من این سکوت را دوست ندارم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط بهاره |


تمام دیشب را و همین روزهای پیش را به تو فکر کردم و به چشمان سیاهی که دیوانه وار دوستشان داشتم و به چند ماهی که گذشت ... با همه خوبی ها و بدی هایش ! تمام دیشب را نخوابیدم و به تو فکر کردم . و به همه آنچه میان ما نهانی یا آشکارا گذشت ... به همه لبخند ها ، اشک ها و حتی فریاد ها ... تمام دیشب را نخوابیدم و راه رفتم ! دلم میخواست که لحظه ای ... تنها چند لحظه فرصت دیدار بود .

اما همه چیز باید به انتها می رسید !

عزیزترینم عطرت هنوز جاریست ! هنوز یادت آتشی به پیکرم می زند که خاکسترم می کند و کاش تمام می شد و تمام نمی شود و شاید من همه این آتش را دوست دارم ... من یادت را دوست دارم ! من لبخند عکس سیاه و سفیدی را دوست دارم که تمام دیوارهای ذهنم را در بر گرفته ... این لبخند ، لبخند نمی آورد ... اشک می آورد و یادم می آورد که همه چیز تمام شده است .

من دوستت دارم مهربانم ! دوستت دارم .آن قدر ها که هیچ کس را توان آرام کردن من نیست در این سیاهی .

دلتنگی امان خیلی ها را می برد و من را نیز هم ... من دلتنگم! آن قدر ها که با نامت هم می گریم ! دلتنگی ... انتظار ... من ...

من غریب تر از همیشه ام عزیزترینم ! تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون می تازد ...تو ... یادت نمی آید مهربانم؟!

من برای تو ... برای تو که همه زندگی من بودی ...برای تو که همه دنیای ساده و کودکانه منی دلتنگم ... من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند ... من برای دست هایی دلتنگم که روزهاست تنهایم گذاشته اند و رفته اند...

عزیزترینم!

هیچ کس نمیداند بین من و چشمان تو چه رازی بود ... هنوز هم نمیدانند ...هزاران سال دیگر هم نخواهند فهمید ... هیچ کس این نامه را نخواهد فهمید ... من روزهاست که خاموشم ...بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است . بگذار فکر کنند شعر است ... بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی وجودم را میخورند و دارم تمام می شوم برای آنها، بی آنکه بدانند من روزهاست که تمام شده ام . حداقل تو به من حق بده نازنینم !حداقل تو حق بده ... این آشفتگی را بر من ببخش. مهربانم! من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم ...من برای رفتن توست که می نالم.

کاش لحظه ای ، ثانیه ای هم فکر غربت دستان من بودی !

توقع زیادی دارم ؟!! نه به اندازه زندگی... نه به اندازه یک هزارم عشقی که بوده و هست ...درد من درد پوسیدن نیست.درد من، درد بی تو بودن است . این همه درد من است نازنین !

من خودم را ریخته ام درون تو ... من! چیزی را پیش تو جا گذاشته ام ... دلم را... اشک هایم را ... مهرم را ... درونم را ...عشقم را !!!!!!

عزیزترینم ! در خون من هنوز عشق به تو جاریست ... هنوز مهر تو پابرجاست ... هنوز هم ...

 ولی !!!!!!!!!

این صفحه نذر چشمان تو بود ...این خط ها هنوز عطر تو را میدهند ...اینجا هنوز اشک های من خشک نشده و می بارند ...تنها کافیست نظر کنی به گذشته . با این وبلاگ ... این سرزمین مقدس از عطر قدم های شما ! تقدس را به امانت گرفته بود ... من عطر نفس های تو ! را می نوشتم ... و حالا که نیستی چیزی ندارم برای گفتن .

نمیدونم بازم میای اینجا یا نه ؟! ولی بدون تا ابد به یادتم . مثل الان که به یادتم ، مثل دیروز و همه روزهای قبل از اون .ولی بدون همیشه یه حسرت بزرگ توی دلم هست . یه حسرت که داره منو میکشه : چرا ازت معذرت خواهی نکردم .

منو ببخش عزیزترینم . ببخش ! من ناتوان تر از این بودم که بتوانم تو را ، تو را که دیوانه وار دوست میداشتم نگاه دارم !!!!

منو ببخش به خاطر همه چیز ! ببخششششششششش

 

عزیزترینم

 

من ترجیح می دهم یعقوب باشم و در فراقت کور تا زلیخا باشم و از عشق دور ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:28 توسط بهاره |


يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد:چرا گريه ميكني؟هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟هيزم شکن جواب داد: " نه" .
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد: که چرا گريه مي کني؟
" اوه فرشته، زنم افتاده توي آب "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد: " آره "

فرشته عصباني شد و گفت: " تو تقلب کردي، اين نامرديه ".
هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من... منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز
 " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم" آره" . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.!

نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و منطقيه !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:56 توسط بهاره |


هنوز هم فراموشت نکرده ام

بااین که فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم

با این که صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت

با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم با عشق تو پا بر جام

با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

با این که از همه ادما بریده ای

هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم

با این که شنیده ام خودت را باخته ای

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد

با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است

هنوز هم از امید حرف میزنم

با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای

هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست

با این همه میدانم

من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط بهاره |


همه چیز آماده رفتن است

جز دلم!

آن را که چشمانت بدهند

می بینی سالهاست

که رفته ام .

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 توسط بهاره |


 

 

نه اینکه بی تو نخندم ،
نه !
اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند.
به تبسم ساعت نه صبح
یا دقیقتر بگویم
نه وبیست دقیقه ی صبح
حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد،
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی .
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود ،
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پسکوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم ،
نه !
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شوند .

 

 

 

 

     -------------------------------------------

 

سلام به همه دوستا ی گلم ببخشید اگه یه مدت نمیتونم بیام و بهتون سر بزنم . درگیر کنکور هستم . برام دعا کنید که امید به مهر و محبت شما دارم . همه رو میبوسم *. ممنون .

 

پ . ن ۱-* البته به غیر از نامحرما

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط بهاره |


نو بهار است

ولی غمگینم‌‌ ،

همه جا بوی تو را می شنوم.

ای دریغا ! افسوس
!

دیدنت امر محال
....

هر کجا هستی باش


عشق تقدیم تو باد ....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:22 توسط بهاره |


دوست دارم با هم یک خواب را ببینیم...
یکی از همان خواب‌هایی که من هر شب می‌بینم...
خواب‌هایی که در آن با بویت،
نفس‌هایت،
و ضربان قلبت هم معاشقه می‌کنم...
خواب هایی که پر است از حرص و ولع با هم زندگی کردن،
با هم نفس کشیدن،
با هم درد کشیدن،
و آخر سر هم با هم مردن....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:58 توسط بهاره |


بهار که بیاید دیگر همه اولین بی تو بودن ها را یک بار تجربه کرده ام...

اولین عید ...

اولین باران بهاری ...

اولین رنگین کمان  ...

می بینی ،  باور کردنش سخت است اما باور باید کرد.

بخند !

 شاد باش !

برای دلی که شکستی ...

اما دیگر هرگز گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد.

 بی من بمان! تجربه کن یاری دگر را! گرمی دستی دیگر را !

بخاطر هم نیاور مرا! اگر اینگونه راحتی ، بخند !

به همه بگو که شادی ولی من که میدانم ...  

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:47 توسط بهاره |