تبليغاتX
...خدایا! همه عاشقانه هایم برای تو




















...خدایا! همه عاشقانه هایم برای تو

من اینجا می نشینم، تو شاید توی اتاق همیشگی ات، شاید شب ها خمیازه می کشی تا می خوابی، شاید تا زمانی که نمی فهمی کی چشم هایت بسته شد، خیره به سقف - سقف همان اتاق همیشگی ات- نگاه می کنی...شاید - البته گفتم شاید - لبخند می زنی...و شاید پشت لبخند سرد و بی روحت حسرت چیزی می ماسد!.. اینجا اتاق ساکت است، نشسته ام، سعی می کنم سودمندی لحظاتم را برای راضی نگه داشتن خودم کافی بدانم...از کنار فکر کردن به تو بی تفاوت رد می شوم - از آن می گریزم - سعی می کنم تو را در دورترین لایه های ذهنم زندانی کنم، همیشه همه چیز خوب پیش می رود...تو زندانی خوبی هستی! ساکت در کنج انزوای مغزم می نشینی، من هم تلاش می کنم زندان بان خوبی باشم...ولی شب ها که می رسند، سکوت دیوار های اتاقم، سردی صداهای اطرافم، تو را آزاد می کند... (( دوباره شب است و سکوت و تنهایی ، دوباره یاد تو !)) من به تو فکر می کنم و بی صدا می گریم، حواسم هست که برادرم، مادرم و حتی پدرم از خواب  بیدار نشوند، چون ممکن است صدای هق هق گریه هایم خوشبختی خانه را بر هم بزند...  به من خیره شو، زورکی لبخند بزن، وانمود کن مرا می بینی، خیال کن مرا دوست داری...میدانی سکوت بعد از زمزمه های رفتنت آرام آرام مرا کر کرد! من این سکوت را دوست ندارم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط بهاره| |


Design By : Night Skin