...خدایا! همه عاشقانه هایم برای تو
من و خیالت حکایت ها داریم با هم ... چقدر قصه عاشقانه هایم را برایش مرورمیکنم ... چقدر دلتنگی هایم را میان دست هایش گریه می کنم ... چقدر از زمین و زمان برایش حرف میزنم ... حیف که هیچ وقت نشد به جای خیالت سر روی شانه های خودت بگذارم ... نشد که وقتی دلتنگ میشوی ... خدایمان نخواست ... شاید توی با هم بودنمان چیزی می بود ... خدا رو شن تر می بیند فردایمان را از من ... شاید در با هم بودنمان خطری می بود برای تو ... خدا دلش خیلی مهربان است ، میدانم !میدانم که تو را بیشتر از من دوست دارد . میدانم که حاضر نمیشود به قدر آنی لحظه هایت رنگ غم بگیرد . من هم دوست ندارم . تو بخندی من شادم ... دل نازک شده ام ... مثل بچه ها با تلنگری می شکنم . اما گریه بچه ها با دلیلی تمام میشود و من بی بهانه می بارم . این روزها تنها ترم از همیشه . دلخوشم به حضور خدا و پدر و مادرم . هیچ کس هواسش به من نیست به غیر از این سه . خدا را میبینم . گاهی اوقات خدا را واقعا میبینم . کفر نمیگویم . خدا اینجاست . همین جا . البته گاهی اوقات.نگاهم میکند . لبخند میزند .گریه میکنم ، خدا لبخند میزند نگاهش میکنم ... من هم لبخند میزنم . وقتی خیال تو هست ،خدا هم اینجاست من او را میبینم ... خدایمان نخواست ... حق دارد ... پ.ن.2 : عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است . 3 سال گذشت ... پ. ن. 1 : امروز 5 بهمن تولد داداش وحید کمیسره . داداش مهربونم تولدت مبارک . دوست داشتم بهت 1 کتاب هدیه بدم ... تموم گلای دنیا رو به تو پیشکش میکنم بدون اینکه بچینمشون ...
| Design By : Night Skin |


